ناصر الدين شاه قاجار

53

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

هم نديديم ، باد كم‌كم آرام شد ، برگشتيم ، رو به سراپرده يك دسته مرد دهاتى ديديم ، مىروند ، يك مرد ريش‌دارى ميانشان بود ، صدا كردم ، ريش‌دار بيا اينجا ، آمد ، يك ريش داشت به عينه بز ، هيچ به آدم نسبت نداشت ، مثل بز بود ، يك چشمش هم باباقورى بود ، كور بود ، مىگفت آبله كور كرده است ، ايستاديم ، قدرى صحبت كرديم ، از ماليات و احوالات ده و جمع خرج و غيره بعد آمديم منزل . تجيرها را فراشها كشيده بودند ، يك ساعت از شب رفته باد به كلى ايستاد ، شام خورديم ، سر شام امين السلطنه رختهاى مفتول‌دوزى عزيز السلطان را كه دوخته بودند ، داده بود همين امشب از شهر آورده بودند . عزيز السلطان پوشيد ، خيلى ذوق كرد . چشم امين السلطنه را بستيم آورديم ، از بابت رخت و غيره صحبت كرد ، مىگفت آدم من كه از شهر آمد مىگفت امين الدوله امروز وارد قزوين شده بود . اين دهات كه امروز سر راه بود همه از رودخانه خررود آب مىخورد . قروه اول خاك خمسه است . روز دوشنبه 21 [ شعبان ] : صبح زود برخاسته رخت پوشيد [ ه ] از ترس اينكه مبادا باز باد بيايد تندتند رخت پوشيدم ، امروز بايد برويم ابهر ، حرم رفته بودند ، عزيز السلطان هم آمد او را ديدم و رفت ، باد هم كم‌كم شروع كرد به آمدن ، يك ساعت از دسته رفته بود كه بيرون آمده سوار شديم . امين السلطان هم پيداش نبود معلوم شد ديشب نوبه كرده است و تب كرده است ، ما هم سوار كالسكه شده افتاديم به راه ، رانديم ، هوا هم ابر بود هم آفتاب اما ابرش بيشتر بود ، قدرى كه رانديم از طرف ابهر يك قوس و قزح زمينى پيدا شد ، خيلى خوشرنگ و كلفت و قشنگ ، كم‌كم ابر بيشتر شد و قوس و قزح تمام شد ، بنا كرد به باريدن ، گاهى آفتاب ميشد باز زود ابر ميشد ، گاهى باران كمتر ميشد گاهى بيشتر ميشد تا آخر بنا كرد به باريدن و حسابى باران آمد تا منزل ، همين‌طور مىباريد و باد هم در كمال شدت مىآمد ، دهاتى كه امروز طرف دست چپ نزديك به جعده بود ازين قرار است : اول قميچ‌آباد تيول محمد قلى خان نايب ناظر قديم است . دويم نورين است سيم شريف‌آباد است بعد ابهر كه منزل است يك ده هم طرف چپ دامنه كوه بود پرسيدم اسمش [ 27 ] قجر است تا منزل هرچه نزديك‌تر ميشديم باران بيشتر ميشد بطورى كه همهء مردم خيس شدند ، عزيز السلطان تا نصف راه عقب سر ما بود ، آفتاب‌گردانش را طرف دست راست توى صحرا زده بودند ، گفت من مىروم آفتاب‌گردان نهار مىخورم ،